سایت جدید takshoot

سایت جدید takshoot

کازینو takshoot , takshoot پیش بینی,takshoot ثبت نام,takshoot فوتبال,takshoot آدرس سایت,takshoot تخته نرد

امیرعصبی وبا صدایی آروم گفت:مرده شورفکرکردنت روببرن مگه نگفتم تو لال میمونی تا هروقت که بهت گفتم؟ سایت جدید takshoot به امیرگفتم:میشه بگی چی شده؟برای کسی اتفاقی افتاده؟
یکدفعه دلم لرزید واحساس کردم چیزی دروجودم فرو ریخت گفتم:بهنام چیزیش شده؟
امیربه من نگاه کرد وبا لبخندی ساختگی گفت:نترس بابا هیچیش نیست…ماشالله اون قد وهیکل رو توپم داغون نمیکنه…فقط دو سه روزی حال نداربود توی بیمارستان خودمون بستمیش به تخت فرارنکنه سایت جدید takshoot…عشقه دیگه آنی جون گاهی وقتها باعث میشه یکی رو به زنجیرببندن….
امیرسعی داشت با شوخی وخنده با من حرف بزنه ولی من بقیه حرفش رو متوجه نشدم فقط درماشین رو بازکردم ونشستم.امیر سرش رو کرد توی ماشین گفت:آنی حالت خوبه؟گفتم:آره…امیر؟راستش روبگوبهنام چیزیش شده؟چرا بستری بوده؟خنده زورکی کرد وگفت:نه به جون آنی…بابا میگم حالش خوبه…درحال حاضرازمنم سالمتره باورنداری برو ببینش…آرش وکوروش امروز takshoot پیش بینی صبح بردنش خونه.
باتعجب به امیرنگاه کردم وگفتم:آرش وکوروش؟امیرگفت:آره…این چند شب هم هرشب یکیشون توی بیمارستان میموند.الانم حالش خوبه خوبه میتونی بری خونه بپرسی…حتی ببینیش.
با الهام وامیرخداحافظی کردم و راه افتادم… نمیدونم چه مرگم شده بود؟؟؟؟؟هیچ وقت اینطوری نشده نبودم…ولی هروقت حالم خراب میشد یا دلم میگرفت میرفتم سرمزارمامان وبابا برای همین اون روزهم یه لحظه به خودم اومدم که دیدم رسیدم بهشت زهرا!!!رفتم سرمزاراونها…ولی اونجاهم رفتم فایده نداشت…دلم آرامش وقرارش رو ازدست داده بود!!!انگاریه چیزی روگم کردم!!!

کازینو  takshoot

سوارماشین کازینو  takshoot شدم تو راه برگشت اشک میریختم وبا خودم حرف میزدم: نمیخواستن من خبرداربشم پیش خودشون فکرکرده بودن:خوب آنی که با اون مشکل داره پس فرقی براش نداره…بودونبود بهنام براش یکیه…برفرض هم که بفهمه ککشم نمیگزه!!!!آخه یکی نیست به من خاک برسربگه:دختره ی خل همیشه باید یه کاری کنی که دیگران درموردت قضاوت غلط بکنن یا اصلا مرض داری وبامرض دنیا اومدی!!!
حالم بدجورگرفته بود…نمیتونستم دلیل بستری شدنش روبفهمم…ولی یه جورهایی احساس گناه داشتم…یعنی باورنمیکردم !!!سعی میکردم خودم رواینطوری گول بزنم که مثلا شاید دارن بهم دروغ میگن تا دلم بسوزه!!!تا بلکه شاید روابطم رو با این دوز و کلکی که سوارکردن با بهنام بهترکنم!!!یعنی اینقدربچه فرضم کردن؟!!!!!!!!
جلوی درخونه که کازینو  takshoot رسیدم میخواستم برم به دیدنش ولی پام نمیکشید…هرکاری کردم این پای لعنتیم انگاری چسبیده بود روی پدالهای خاموش ماشین.ماشین هم ازنفس افتاده بود اونم ازدستم خسته شده بود…دوباره ماشین رو روشن کردم و از خونه دورشدم چند دور دورمیدون رو زدم بی هدف توی خیابونها میچرخیدم دست آخربعد کلی خیابون گردی زدم کنارخیابون کوبیدم روی فرمون وفریاد زدم:خدایااااااااااااا…چرا ؟
بعدازکلی گریه توی ماشین هوا دیگه تاریک شده بود که برگشتم جلوی در خونه نگاهی به چراغهای روشن خونه ی عمه مهین کردم سرم روگذاشتم روی فرمون ودوباره به گریه افتادم ولی این بار با صدایی بلندتریه لحظه متوجه شدم کسی به آرومی داره به شیشه کنارم ضربه میزنه سرم رو ازروی فرمون برداشتم دیدم آرش هستش شیشه رو آوردم پایین وسلام کردم.آرش گفت: کازینو  takshoot میخوای باهم بریم خونه ی عمه مهین؟گفتم:نه…نمیرم ببینمش…یعنی فعلانمیتونم.آرش گفت:باشه…هرجورراحتی حالابهتره ماشینت روبیاری توی حیاط اینجوری زشته جلوی در داری تو ماشین گریه میکنی…اصلا برای چی گریه میکنی؟حالش که خداروشکرخوبه.بابغض گفتم:آرش؟
میخواست بره درحیاط رو بازکنه برگشت نگاهم کرد وگفت:جونم؟با گریه گفتم:بهنام چرابیمارستان بوده؟
اومدسمت ماشین خم شد ونگاه پرمحبت همیشگیش روبهم انداخت وگفت:بعدازبحث اون شبتون وقتی که برگشت خونه سر درد شدید میگیره یه سکته ی خفیف مغزی هم میکنه…خدا رو شکرمن وکوروش به موقع رسوندیمش بیمارستان….
باصدای بلندزدم زیرگریه.آرش باصدایی محکم ولی آروم گفت:اااا…بسه اینجوری گریه نکن زشته…به خدا خودشم بفهمه ناراحت میشه…ازهمه ی اینهاگذشته…آنی گوشات روخوب بازکن…بهنام به هیشکی دلیل واقعی سردرد شدید اون شبش رونگفته…فقط گفته درطول روزتوی راه بندون زیاد بوده سردردش مال اونه بعدشم که حالش بد شد…فقط من وتو میدونیم دلیل اصلی سردرد اون شبش چیه…فکرنمیکنمم که خودش دوست داشته باشه کسی بدونه توچقدرتوی این مسئله تاثیرداشتی…میفهمی چی بهت میگم؟باگریه گفتم:آرش یعنی فکر میکنی دلم چقدربهش بدهکارشده؟؟؟؟آرش نگاهی بهم کردوگفت:میتونی جبران کنی…نمیتونی؟
دوباره زدم زیرگریه………پایان قسمت بیست ودوم

رمان takshoot پیش بینی پاورقي(1) – فصل چهارم

takshoot پیش بینی

داستان دنباله دارقسمت بیست وسوم
وقتی رفتم داخل خونه هیچکس نبود تازه متوجه شده بودم که این چند شب اینهمه بهم ریختگی خونه و اعضای خونه مربوط به چی هستش.روی یکی از راحتی های داخل هال نشستم از شدت بغض و گریه گلوم درد گرفته بود.آرش که خودش ماشینم رو به حیاط آورده بود اومد داخل هال نگاهی بهم کرد و نشست رو به روم.اشکم تمومی نداشت اونم توی سکوت بهم خیره شده کازینو  takshoot بود بعد اومد کنارم نشست و بغلم کرد درست انگار منتظر همچین چیزی بودم چون وقتی بغلم کرد با صدای بلند زدم زیرگریه.درتمام مدتی که گریه کردم هیچی بهم نگفت و گذاشت حسابی عقده ی دلم رو خالی کنم بعد که کمی آروم شدم صورتم رو چند بار بوسید و با صدای مهربون همیشگیش takshoot پیش بینی گفت:ببین آنی…بهنام الان حالش خوبه…هیچ دلیلی نداره اینقدرخودت رو توی فشاربگذاری…بین هردخترپسری بحث و جدل پیش میاد حالا بین شما دو تا یک کم بیشتر بوده که اونم اگه خوب به قضایا نگاه کنیم میشه کاملا فهمید که هیچکدوم بیش از دیگری مقصرنبوده هردوتا تون به یک اندازه…اون با یکدندگی و تو با لجبازی…اون با چیزی به اسم تعصب وغیرت و تو با سرکشی و طغیان…اون با نگرانی و تو با ابراز استقلالت…اون با صلاحی به اسم عشق و تو با توصل به حفظ آزادیهای خودت…بچه که نیستی چشمات رو بازکن…همه ی اتفاقاتی که بین تو و بهنام افتاده درنوع خودش طبیعی بوده وهردو با هم جنگیدین به خاطر چیزهایی که براتون اهمیت داشته…ولی حالا این اتفاق اخیر یعنی بیماری بهنام باعث شده هردو تا تون دچارشوک بشین…شوکی که برای هردوتا تونم لازم بوده…
صورتم رو بین دو تا دستهاش گرفت و بهم خیره شد پیشونیم رو بوسید و گفت:ببین آنی من برادرتم دشمنت نیستم خودتم میدونی که چقدردوستت دارم و چقدرهم نگرانت بوده و هستم…درسته که یه مردم ولی درک حس هر دوی شما برای من خیلی راحته خیلی…شما هرجفتتون عاشقین…هرجفتتون همدیگرو دوست دارین…بی نهایت هم همدیگرو دوست دارین…اون که منکرنیست تو هم نمی تونی منکر بشی…حال زار الانت قصه ی خیلی چیزها رو داره فریاد میزنه…ولی عزیز دلم اگه بخوای میتونی عشق رو بهتر درک کنی…دوست داشتن takshoot پیش بینی رو بفهمی…این چیزها رو به خود بهنامم گفتم…هردو تا تون توی عشق به بیراهه رفتین ولی جای جبران هست…شما هرجفتتون باید تغییر کنید…ببین عزیزم…شاید این اتفاق لازم بود بیفته تا هردوتا دست از بچه بازیهای مسخره بردارین به واقعیتها بهترنگاه کنین…قربون اون اشکات بشم بلند شو برو یه دوش بگیربعد با هم میریم خونه ی عمه مهین.
اشکهام رو پاک کردم و سایت جدید takshoot گفتم:نه…نه آرش…الان اصلا درتوانم نیست که بیام ببینمش.آرش خندید و گفت:چرا؟گفتم:چون حس میکنم یک کم باید به رفتارم فکر کنم…به کارهایی که تا الان کردم…لجبازیهام…خودسری هام…بد دهنی هام…حاضرجوابی هام…همه ی کارهایی که باعث شد کار به اینجا بکشه…باید فکرکنم به اینکه وقتی میبینمش چی بگم؟
دوباره خندید و گفت:لازم نیست اصلا چیزی بگی…اگربنا به گفتن باشه که هردو تا تون باید مثنوی هفتاد من رو بنویسین…فقط باید………….
بقیه در ادامه ی سایت جدید takshoot مطلب

takshoot آدرس سایت

دوباره خندید takshoot آدرس سایت و گفت:لازم نیست اصلا چیزی بگی…اگربنا به گفتن باشه که هردو تا تون باید مثنوی هفتاد من رو بنویسین…فقط باید…
نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم:آرش بذارکاری که میخوام رو بکنم…من الان نمیتونم بیام.
سکوت کرد و بعد گفت:باشه…اصرارکردن هم فایده نداره…توی این شرایط صبرکن هروقت قلبت بهت اجازه داد کافیه یه ندا بهم بدی…میدونم تنهایی رفتن برات سخته…هروقت هر لحظه هرجا که بودم کافیه بهم بگی میام میبرمت پیشش…خوبه؟
دوباره اشکم سرازیرشد و با سرحرفش رو تایید کردم و رفتم طبقه ی بالا.وقتی وارد اتاقم شدم ازپنجره ی اتاقم به پنجره ی اتاق خواب بهنام نگاه کردم.چراغش روشن بود و ازهمون فاصله رفت و آمد هستی takshoot پیش بینی و مهستی وعمه مهین رو به اتاق میدیدم.بعد هم دیدم کوروش ازخونه ی عمه مهین اومد بیرون و وارد حیاط خودمون شد.گوشیم زنگ خورد فکرکردم باید بچه ها باشن هنوزبه پنجره ی اتاق بهنام نگاه میکردم و توجهی به زنگ گوشیم نداشتم…صدای زنگ قطع شد…اما چند لحظه بعد دوباره صدای زنگش بلند شد برگشتم به گوشیم که روی تخت انداخته بودم نگاه کردم عکس بهنام رو روی صفحه گوشیم دیدم.با حال خراب و در حالیکه دستم می لرزید و تپش قلبم رو به وضوح میشنیدم گوشی رو جواب دادم:بله؟. سایت جدید takshoot..و بعد زدم زیرگریه.
صدای خنده اش رو از پشت تلفن شنیدم بعد گفت:علیک سلام خانمی…شام نخوردی که سلامت رو خوردی؟
نمیتونستم جوابش رو بدم گریه بهم مهلت نمیداد.بازم خندید و گفت:چته؟چرا گریه میکنی؟این چند روزدلم برای لجبازیات تنگ شده بود شدید…دلم برای غرغرهات…داد زدنات پای تلفن…ولی دلم برای گریه ات تنگ نشده ها…آنی؟
هیچی نمیتونستم بگم فقط گریه میکردم یک کم مکث کرد دوباره گفت:آنی؟…بسه دختر…بلند شو بیا میخوام سایت جدید takshoot ببینمت دلم برات یه ذره شده…آنی؟…بسه اینقدر بیخود گریه نکن…منتظرتم بلند شو بیا…
با هق هق و گریه گفتم:نه…نمیام…
دوباره صدای خنده اش رو شنیدم گفت:نکنه میخوای من بیام؟
گفتم:نه…فعلا نمیتونم ببینمت…بهنام؟
جواب داد:جونم؟
با گریه گفتم:ببخشید.
خندید گفت:چی رو؟
گفتم:من باعث شدم تو…
نگذاشت حرفم تموم بشه بلافاصله صداش جدی شد و گفت:آنی…بس کن…مشکل من هیچ ربطی به تو نداره…هیچ ربطی…متوجه شدی؟…بارآخرتم باشه این حرف رو میزنی…بیماری برای هرکسی ممکن پیش بیاد منم مستثنی نیستم…آنی همین الان بیا اینجا.
گفتم:نمیخوام…تو به همه سایت جدید takshoot دروغی گفتی راه بندون اون روز کلافه ات کرده و سردردت مال اون بوده ولی خودم که میدونم…دوباره زدم زیرگریه.
گفت:بس کن دختر…این چرت و پرتها چیه میگی؟بلند شو بیا اینجا بهت میگم…
چند ضربه به در اتاق زده شد و کوروش پشت سرشم آرش اومدن داخل.آرش کنارم روی تخت نشست وکوروش به میز تحریرم تکیه داد.دیگه به هق هق بدی دچارشده بودم آرش گوشی رو ازدستم گرفت و با بهنام شروع کرد به صحبت فقط کلمه ی باشه باشه واینکه تو نگران نباش رو ازآرش میشنیدم بعدش خداحافظی و گوشی رو قطع کرد.کوروش چهره اش خیلی ناراحت بود تا اون شب نمیدونستم همین کوروشی که همیشه سرجنگ با بهنام داره چقدربهنام رو دوست داره ولی اون شب وقتی دیدم صورتش از اشک خیسه گریه ی خودم دیگه برام مهم نبود وتازه شدت هم گرفت.
کوروش گفت:بلند شو آنی. کازینو  takshoot..به جای اینکه بشینی اینجا آبغوره بگیری و لجبازی کنی بلند شو برو ببینش…خیلی دلش برات تنگ شده…پسره ی پروو توی بیمارستان فقط اسم تو رو می آورد…
و بعد ازاین حرف گریه و خنده ی کوروش قاطی شد.آرش همونطورکه دستش دور شونه های من بود نگاهی به کوروش کرد و گفت:میشه بگی حالاخودت چرا داری گریه میکنی؟
کوروش با دو تا دست صورت سایت جدید takshoot خیس از اشکش رو پاک کرد و گفت:ازدست خل بازی این دوتا دیوونه…
و بعد ازاتاق رفت بیرون.آرش رو کرد به من و گفت:آنی تمام مدت که بیمارستان بود خود بهنام خواست بهت چیزی در مورد سکته اش و بستری شدنش نگیم…بارها حتی کوروش میخواست بهت زنگ بزنه ولی بهنام نذاشت…ولی به جون خودت تمام حرفش تمام دلتنگیش توی بیمارستان فقط تو بودی…همین کوروش از اونهمه عشق بهنام نسبت به تو بارها کلافه شد بارها با مشت کوبید توی دیوار راهروی بیمارستان و خودش رو لعنت کرد که چرا با اخلاق تندش هربار بین تو و بهنام فاصله ایجاد میکرده…بهنام واقعا دلش برات تنگ شده…یه دلتنگی عجیب…هنوزم میخوای نیای؟هنوزم میخوای بشینی اینجا گریه کنی و به رفتارگذشته ات فکر کنی؟ولی بدون این کارارزشی نداره…الان بهترین کاراینه که بلند شی دست از لجاجت بی سایت جدید takshoot مورد الانت برداری و بریم پیشش.
بلندشدم و به همراه آرش رفتم پایین دیگه هق هق نمیکردم ولی اشکم هنوز سرازیر بود کوروش وقتی دید هنوزگریه میکنم گفت:نری اونجا گریه کنی؟همین الان که من می اومدم بهنام عصبی شده بود داشت با عمه مهین دعوا میکرد به خاطرهمین موضوع که چرا گریه میکنه…نری اونجا بدترعصبیش کنی…میخوای بری عصبیش کنی نری بهتره ها…
آرش نگاهی به کوروش کرد که باعث شد کوروش بقیه حرفش رو ادامه نده ولی من اشکم به اختیارخودم نبود.وقتی با آرش ازحیاط بیرون رفتیم هنوزجلوی درخونه ی عمه مهین نرسیده بودیم که با اف.اف takshoot آدرس سایت در رو بازکردن آرش خندید و گفت:داشت ازپشت شیشه نگاه میکرد دید داریم میریم اونجا.
گفتم:کی؟
گفت:بهنام دیگه.
گفتم:مگه میتونه راه بره؟
خندیدگفت:آره بابا…یه سکته خفیف بوده که خدا روشکر رد کرده…یک کم فقط هنوزرنگش پریده اس کمی هم سرگیجه داره هنوزکه اونم مشکلی نیست.
وقتی وارد خونه شدیم عمه مهین بغلم کرد و کلی دوتایی گریه کردیم.مهستی وهستی هم گریه وخندشون قاطی شده بود عمو مرتضی هم وقتی من رو دید با لبخند نگاهم کرد و با صدای بلند گفت:بیا بابا…بهنام…اینم ازاین خانوم خانوما.
مهستی خندید گفت:خودش سایت جدید takshoot میدونه آنی اومده…ازتوی اتاق دادش رو نشنیدی دستورداد در رو بازکنید؟
همه خندیدن ولی من هنوزگریه میکردم ازعمه مهین جدا شدم و نگاهی به در اتاق بهنام کردم آرش آهسته بهم گفت:برو…یک کم سرش گیج میره نمیتونه زیاد راه بره…برو تو اتاق.
وقتی وارد اتاق شدم دیدم روی تخت نشسته و پاهاش روی زمین قرارداره اول سرش پایین بود بعد با لبخند نگاهم کرد.یک کم لاغر شده بود رنگ صورتشم زرد بود.ولی چشماش همون چشمهای همیشگیش بود…لبخندش…شونه های پهنش…صورت همیشه اصلاح کرده ومرتبش…موهای خوش فورمش…بوی خوش ادکلنی که همیشه میزد فضای اتاقش رو مثل همیشه پرکرده بود…دلم میخواست فریاد بزنم بگم:بهنام به خدا دلم نمیخواست مریض بشی…به خدا دلم نمیخواست حتی یه خال بهت بیفته…به خدا بهنام من از روی حماقت اون سایت جدید takshoot روز اون حرفها رو زدم…میخواستم بگم بهنام منم خیلی دلم برات تنگ شده بود ولی گریه قدرت هرحرفی رو ازم گرفته بود.
با همون لبخندی که به لب داشت بهم نگاه کرد و گفت:نمیخوای بیای تو؟حالا چرا اونجا جلوی در ایستادی؟گریه کردنت به اندازه کافی داره داغونم میکنه خواهشا” جلوی درنمون…بیاتو…درم ببند.
بعد اشاره کرد کنارش روی تخت بشینم و گفت:اول میخوام یک دل سیر نگات کنم ولی قبلش تو باید دست از گریه برداری…چون هیچ دلیلی برای گریه وجود نداره…..پایان قسمت بیست و سوم
داستان دنباله takshoot آدرس سایت دارقسمت بیست و چهارم
روی تخت کنارش نشستم ولی دست خودم نبود واشک دست ازسرم برنمیداشت.چند دقیقه ای گذشت و من هنوزنتونسته بودم خودم رو کنترل کنم.سرم پایین بود واشک می ریختم.درست مثل یک بچه ی دبستانی که تکلیفش رو انجام نداده…سرم پایین بود و دستم روی پام و گریه میکردم.صدای خنده ی آروم بهنام بلند شد وبعد دستش رو گذاشت روی دستم وگفت:آنی…بس کن…نگفتم بیای اینجا گریه کنی…چرا مثل بچه ها سرت رو پایین انداختی؟من رو نگاه کن سایت جدید takshoot ببینم…آنی با تو هستم…ببینمت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *